چهار شنبه , 21 ژوئن 2017
صفحه اصلی » متن ها و اس ام اس های انگلیسی » احساسات و عواطف مثبت در انگلیسی
دیکشنری آنلاین انگلیسی به فارسی لغت نامه دهخدا


کلاس فن بیان آموزش آنلاین زبان انگلیسی
 

 
دوره مدیریت فروش و بازاریابی حرفه ای

احساسات و عواطف مثبت در انگلیسی

دانلود نسخه قابل چاپ احساسات و عواطف مثبت در انگلیسی

احساسات و عواطف – احساسات خوب و مطلوب

 People’s feelings & emotions – Pleasant and good Feelings

 

 

1- Feel like a million (dollars)

سرحال بودن – سر کیف بودن

They finally won the game. These days I feel like a million

بالاخره بازی رو بردند. این روزها خیلی سرحالم.

2- feel on top of the world

ذوق کردن – انگار دنیا را به من/او .. داده اند.

I finally passed all my exams and graduated. I feel on top of the world today

بالاخره امتحانام گذروندم و فارغ التحصیل شدم. امروز انگار دنیا را به من داده اند.

3- Be on cloud nine

روی ابرها سیر کردن

4- walk on air

رو آسمون ها بودن – از خوشحالی پر درآوردن

5- get a kick out of something

حال کردن- کیف کردن – لذت فراوان بردن

He’s very funny, I always get a kick out of his jokes.

اون خیلی شوخه، من از جوک هایش واقعا کیف می کنم.

6- have the time of one’s life

کیف دنیا را بردن – خوش گذشتن

It was the best vacation I’ve ever had. I had the time of my life.

بهترین تعطیلاتی بود که تا حالا داشتم. خیلی خوش گذشت.

7- you made my day!

خیلی خوشحالم کردی

Thank for the good news. You made my day

بابت خبر خوبت ممنونم. خیلی خوشحالم کردی

8- I feel like a new person

انگار آدم دیگه ای شدم.

9- Cheer somebody up

خوشحال کردن کسی – دلگرم کردن – دلداری دادن

I really pity her. Let’s give a party to cheer her up

خیلی دلم براش می سوزه. بیا یک مهمانی بدیم تا خوشحالش کنیم.

10- burst out laughing

زیر خنده زدن (ناگهانی و با صدای بلند خندیدن)

One of the students told a joke and then the whole class burst out laughing

یکی از دانش آموزان جوک گفت و بعد همه کلاس زدند زیر خنده.

11- get goose bumps

سیخ شدن مو بر تن آدم در ترس و هیجان

I love his voice. When he sings, I get goose bumps

من عاشق صدای اون هستم. وقتی می خونه، موی تنم سیخ میشه.

12- be in the mood for sth to o sth

حال چیزی یا انجام کاری را داشتن

Actually, I’m not in the mood for going out today. I’d rather stay home and watch TV

راستش امروز حال بیرون رفتن ندارم. ترجیح میدم خونه بمونم و تلوزیون تماشا کنم.

13- have a feeling/hunch

احساس خاصی داشتن – گمان کردن – حدس زدن

My hunch is that/I have a feeling that they’re getting married

یه حسی بهم میگه که اونها دارن با هم ازدواج می کنن.

14- feel at home

احساس راحتی و آرامش داشتن – خودمانی بودن

Hi. Come in. sit down and make yourself at home

سلام. بیا بشین و اینجارو خونه خودت بدون (راحت باش)

15- have one’s heart set on something

وعده چیزی را به خود دادن – در آرزو و حسرت چیزی بودن

But dad, you promised to take me to the amusement park. I had my heart set on it

ولی پدر، تو قول دادی منو ببری شهربازی. من به خودم وعده شهربازی دادم. (دلم رو صابون زده بودم)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

css.php