چهار شنبه , 29 ژانویه 2020
صفحه اصلی » داستان های کوتاه به زبان انگلیسی » داستان انگلیسی کوتاه آسانسور با ترجمه
دیکشنری آنلاین انگلیسی به فارسی لغت نامه دهخدا


کلاس فن بیان آموزش آنلاین زبان انگلیسی
 

 
دوره مدیریت فروش و بازاریابی حرفه ای

داستان انگلیسی کوتاه آسانسور با ترجمه

دانلود نسخه قابل چاپ داستان انگلیسی کوتاه آسانسور با ترجمه

The Elevator

آسانسور

در این بخش به بیان داستان کوتاه آسانسور می پردازیم.

An Amish boy and his father were in a mall.  They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, “What is this, Father?” The father (never having seen an elevator) responded, “Son, I have never seen anything like this in my life, I don’t know what it is.”

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room.

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out.

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, “Go get your mother.

 

پسر و پدر شهر ندیده ای داخل یك فروشگاهی شدند تقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای كه می تونست از هم باز بشه و دوباره بسته بشه.پسر می پرسه این چیه.پدر كه هرگز چنین چیزی را ندیده بود جواب داد :پسر من هرگز چنین چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.در حالی كه داشتند با شگفتی تماشا می كردند خانم چاق و زشتی به طرف در متحرك حركت كرد و كلیدی را زد در باز شد زن رفت بین دیوارها تویه اتاقه كوچیك در بسته شد و پسر و پدر دیدند كه شماره های كوچكی بالای لامپ ها به ترتیب روشن میشن.آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسید بعد شماره ها بالعكس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر 24ساله خوشگل بور از اون اومد بیرون . پدر در حالیكه چشاشو از  دختر برنمی داشت آهسته به پسرش گفت :برو مادرت را بیاور.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

css.php