پنجشنبه , 19 سپتامبر 2019
صفحه اصلی » داستان های کوتاه به زبان انگلیسی » داستان های کوتاه به زبان انگلیسی همراه با معنی
دیکشنری آنلاین انگلیسی به فارسی لغت نامه دهخدا


کلاس فن بیان آموزش آنلاین زبان انگلیسی
 

 
دوره مدیریت فروش و بازاریابی حرفه ای

داستان های کوتاه به زبان انگلیسی همراه با معنی

دانلود نسخه قابل چاپ داستان های کوتاه به زبان انگلیسی همراه با معنی
english story
English story

چند داستان کوتاه به زبان انگلیسی همراه با معنی برای اموزش زبان انگلیسی

Last week I went to the theater, the play was very interesting. I didn’t enjoy it! A couple was sitting behind me, talking loudly. I couldn’t hear the actors; so I looked at them angrily. They didn’t pay any attention. “I can’t hear a word” I said angrily.” it’s none of your business,” he said.” this is a private conversation!”

 

هفته قبل به تئاتر رفتم. نمایش بسیار جذاب بود.من از آن لذت نبردم.زوجی پشت سر من نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می کردند.من نمی توانستم صدای بازیگران را بشنوم،بنابراین با عصبانیت به آنها نگاهی انداختم.آنها توجهی نکردند.با عصبانیت گفتم:”من یک کلمه نمی توانم بشنوم”.مرد گفت:”به تو ربطی ندارد.این یک گفتگوی خصوصی است

 

 

The Japanese have always loved fresh fish. But the water close to Japan has not held many fish for decades. So to feed the Japanese population, fishing boats got bigger and went farther than ever. The farther the fishermen went, the longer it took to bring the fish. If the return trip took more time, the fish were not fresh.

ژاپنی ها همواره عاشق ماهی تازه هستند. ولی آب نزدیک ژاپن برای چند دهه ماهی زیادی نداشت. بنابراین برای فراهم کردن غذای ژاپنی ها ، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافتی بیشتر از قبل را طی می کردند. هرچه ماهیگیران دورتر می رفتند، بیشتر طول می کشید تا ماهی بیاورند. اگر برگشتشان بیشتر طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبود

 

 

To solve this problem, fish companies installed freezers on their boats. They would catch the fish and freeze them at sea. Freezers allowed the boats to go farther and stay longer. However, the Japanese could taste the difference between fresh and frozen fish. And they did not like the taste of frozen fish. The frozen fish brought a lower price. So, fishing companies installed fish tanks. They would catch the fish and stuff them in the tanks, fin to fin. After a little thrashing around, they were tired, dull, and lost their fresh-fish taste. The fishing industry faced an impending crisis! But today, they get fresh-tasting fish to Japan. How did they manage? To keep the fish tasting fresh, the Japanese fishing companies still put the fish in the tanks but with a small shark. The fish are challenged and hence are constantly on the move. The challenge they face keeps them alive and fresh!

برای حل این مشکل، شرکتهای ماهیگیری فریزرهایی را در قایقهایشان نصب کردند . آنها ماهی های به دست آمده را در فریزر قرار می دادند. فریزرها این امکان را فراهم می کرد که قایقها دورتر بروند و بیشتر بمانند. ولیکن ژاپنی ها توانستند به تفاوت بین ماهی تازه و منجمد پی ببرند و آنها مزه ماهی منجمد را دوست نداشتند. قیمت ماهی منجمد کاهش پیدا کرد. بنابراین شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی نصب کردند. آنها ماهی میگرفتند و درون مخزن قرار می دادند. ماهی ها پس از کمی تحرک، خسته می شدند و مزه تازه بودن خود را از دست می دادند. صنعت ماهیگیری دچار بحران قریب الوقوعی شد. ولی امروزه آنها ماهی های تازه به ژاپن می فرستند. چطور توانستند مدیریت کنند؟ برای اینکه طعم ماهی تازه بماند، شرکتهای ماهیگیری ژاپنی هنوز ماهی ها را در مخزنها قرار میدهند ولی با یک کوسه کوچک. ماهی ها تقلا می کنند و از اینرو دائما در حال حرکتند. تلاشی که می کنند باعث می شود آنها تازه و سرحال باشند.

Have you realized that some of us are also living in a pond but most of the time tired and dull? Basically in our lives, sharks are new challenges to keep us active. If you are steadily conquering challenges, you are happy. Your challenges keep you energized. Don’t create success and revel in it in a state of inertia.

تاحالا به این پی بردید که برخی از ما در استخر زندگی می کنیم ولی بیشتر مواقع خسته و کسل هستیم؟ اساسا در زندگی ما، کوسه ها چالش های تازه ای هستند که ما را فعال نگه می دارند. اگر شما مدام در تکاپو باشید، شاد خواهید بود. تلاشهایتان است که شما را پر انرژی نگه می دارد. در وضعیتی از سکون موفقیت را کسب نکنید و به آن شاد نباشید.

You have the resources, skills and abilities to make a difference. Put a shark in your tank and see how far you can really go! Cheers, “Weakness of attitude becomes weakness of character” – Albert Einstein

شما منابع، مهارتها، و توانایی هایی را برای ایجاد این تفاوت دارید. کوسه ای را درون مخزنتان قرار دهید و سپس خواهید دید که واقعا چقدر می توانید پیش بروید. ” ضعف برخورد( یا نگرش) موجب ضعف شخصیت می شود” آلبرت انیشتن

When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as before, and when he walked rather fast, his heart beat painfully. He did not do anything about this for a long time, but finally he became anxious and went to see a doctor, and the doctor sent him to hospital. Another young doctor examined him there and said, ‘I don’t want to mislead you, Mr Perkins. You’re very ill, and I believe that you are unlikely to live much longer. Would you like me to arrange for anybody to come and see you before you die?’ Dave thought for a few seconds and then he answered, ‘I’d like another doctor to come and see me.

 هنگامي كه ديو پركينس جوان بود، او خيلي ورزش مي‌كرد، و لاغر و قوي بود، اما هنگامي كه چهل و پنج ساله شد، شروع به چاق شدن و تنبل شدن كرد. او قادر به نفس كشيدن مانند قبل نبود، و هنگامي كه مقداري تندتر حركت مي‌كرد، ضربان قلبش به سختي مي‌زد. او براي مدت طولاني در اين باره كاري نكرد، اما در آخر نگران شد و به ديدن يك دكتر رفت، و دكتر او را به يك بيمارستان فرستاد. دكتر جوان ديگري او را در آنجا معاينه كرد و گفت: آقاي پركينس من نمي‌خواهم شما را فريب دهم. شما بسيار بيمار هستيد، و من معتقدم كه بعيد است شما مدت زمان زيادي زنده بمانيد. آيا مايل هستيد ترتيبي بدهم قبل از اينكه شما بميريد كسي به ملاقات شما بيايد؟ ديو براي چند ثانيه فكر كرد و سپس پاسخ داد، مايلم تا يك دكتر ديگر بيايد و مرا ببيند.

 

The Peacock and the Tortoise

ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend. One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away tothe market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye. The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive. The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately. A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, thepeacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man. “Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl

 

روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید. یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظی کنه. شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد. لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.

Two soldiers were in camp. The first one’s name was George, and the second one’s name was Bill. George said, ‘Have you got a piece of paper and an envelope, Bill?’ Bill said, ‘Yes, I have,’ and he gave them to him. Then George said, ‘Now I haven’t got a pen.’ Bill gave him his, and George wrote his letter. Then he put it in the envelope and said, ‘Have you got a stamp, Bill?’ Bill gave him one. Then Bill got up and went to the door, so George said to him, ‘Areyou going out? Bill said, ‘Yes, I am,’ and he opened the door. George said, ‘Please put my letter in the box in the office, and … ‘ He stopped. ‘What do you want now?’ Bill said to him. George looked at the envelope of his letter and answered, ‘What’s your girl-friend’s address?’

 

دو سرباز در يك پادگان بودند. نام اولي جرج بود، و نام دومي بيل بود. جرج گفت: بيل، يك تيكه كاغذ و يك پاكت نامه داري؟ بيل گفت: بله دارم. و آن‌ها را به وي داد. سپس جرج گفت: حالا من خودكار ندارم. بيل به وي خودكارش را داد، و جرج نامه‌اش را نوشت. سپس آن را در پاكت گذاشت و گفت: بيل، آيا تمبر داري؟ بيل يك تمبر به او داد. در آن هنگام بيل بلند شد و به سمت در رفت، بنابراين جرج به او گفت: آيا بيرون مي‌روي؟ بيل گفت: بله، مي‌روم. و در را باز كرد. جرج گفت: لطفا نامه‌ي مرا در صندوق پست بياندازيد، و … . او مكث كرد. بيل به وي گفت: ديگه چي مي‌خواهي؟ جرج به پاكت نامه‌اش نگاه كرد و گفت: آدرس دوست دخترت چيه؟

 

The Elevator آسانسور An Amish boy and his father were in a mall. They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again. The boy asked, “What is this, Father?” The father (never having seen an elevator) responded, “Son, I have never seen anything like this in my life, I don’t know what it is.” While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room. The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially. They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order. Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out. The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, “Go get your mother.

 

پسر وپدر شهر ندیده ای داخل یك فروشگاهی شدندتقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای كه می تونست از هم باز بشه و دوباره بسته بشه.پسر می پرسه این چیه.پدر كه هرگزچنین چیزی را ندیده بود جواب داد :پسر من هرگز چنین چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.در حالی كه داشتند با شگفتی تماشا می كردن خانم چاق و زشتی به طرف در متحرك حركت كرد و كلیدی را زد در باز شد زنه رفت بین دیوارها تویه اتاقه كوچیك در بسته شد و پسر وپدر دیدند كه شماره های كوچكی بالای لامپ هابه ترتیب روشن میشن.آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسیدبعد شماره ها بالعكس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر 24ساله خوشگل بوراز اون اومد بیرون . پدر در حالیكه چشاشو از دختربرنمی داشت آهسته به پسرش گفت :برو مادرت بیار

 

The Loan Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. ” I’m paying you back,” Sam said

 

قرض دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند. سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.

 There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence. The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down. He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence. Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone. The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one. You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.

 

 زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند. روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد. او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است. سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.

Jack worked in an office in a small town. One day his boss said to him, ‘Jack, I want you to go to Manchester, to an office there, to see Mr. Brown. Here’s the address.’ Jack went to Manchester by train. He left the station, and thought, ‘The office isn’t far from the station. I’ll find it easily.’ But after an hour he was still looking for it, so he stopped and asked an old lady. She said, ‘Go straight along this street, turn to the left at the end, and it’s the second building on the right.’ Jack went and found it. A few days later he went to the same city, but again he did not find the office, so he asked someone the way. It was the same old lady! She was very surprised and said, ‘Are you still looking for that place?’

 

جك در شهر كوچكي در يك اداره كار مي‌كرد. روزي رييسش به او گفت: جك، مي‌خواهم براي ديدن آقاي براون در يك اداره به منچستر بروي. اين هم آدرسش. جك با قطار به منچستر رفت. از ايستگاه خارج شد، و با خود گفت: آن اداره از ايستگاه دور نيست. به آساني آن را پيدا مي‌كنم. اما بعد از يك ساعت او هنوز به دنبال آن (اداره) مي‌گشت، بنابراين ايستاد و از يك خانم پير پرسيد. او (آن زن) گفت: اين خيابان را مستقيم مي‌روي، در آخر به سمت چپ مي‌روي، و آن (اداره) دومين ساختمان در سمت راست است. جك رفت و آن را پيدا كرد. چند روز بعد او به همان شهر رفت، اما دوباره آن اداره را پيدا نكرد، بنابراين مسير را از كسي پرسيد.او همان خانم پير بود! آن زن خيلي متعجب شد و گفت: آيا هنوز دنبال آن‌جا مي‌گردي؟

!!!! A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail. Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read: To: My Loving Wife Subject: I’ve Reached Date: 2 May 2006 I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW! Your loving hubby.

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد. با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند: به: همسر دوست داشتنی ام موضوع: من رسیدم تاریخ: دوم می 2006 میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا شوهر دوستدارت

 

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends. We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.” The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked. The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good. The wife welcomed him home and asked if he caught many fish? He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?” You’ll love the answer… The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟” جواب زن خیلی جالب بود… زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 

 

Harry did not stop his car at some traffic-lights when they were red, and he hit another car. Harry jumped out and went to it. There was an old man in the car. He was very frightened and said to Harry, ‘What are you doing? You nearly killed me!’ ‘Yes,’ Harry answered, ‘I’m very sorry.’ He took a bottle out of his car and said, ‘Drink some of this. Then you’ll feel better.’ He gave the man some whisky, and the man drank it, but then he shouted again,’ You nearly killed me.’ Harry gave him the bottle again, and the old man drank a lot of the whisky. Then he smiled and said to Harry, ‘Thank you. I feel much better now. But why aren’t you drinking?’ ‘Oh, well,’ Harry answered, ‘I don’t want any whisky now. I’m going to sit here and wait for the police.’

هري از چند چراغ راهنمايي وقتي كه قرمز بود عبور كرد و توقف نكرد، و به ماشين ديگه‌اي زد. هري (از ماشينش) خارج شد و به سمت آن ماشين رفت. در آن ماشين پيرمردي بود. خيلي ترسيده بود و به هري گفت: چي كار مي‌كني، كم مونده بود منو بكشي! هري پاسخ داد: بله، خيلي متأسفم. يك بطري از ماشينش درآورد و گفت: مقداري از اين بنوشيد. پس از آن احساس بهتري خواهيد داشت. او به آن مرد مقداري ويسكي داد، و آن مرد آن را نوشيد، اما دوباره او فرياد زد: كم مونده بود منو بكشي. هري دوباره بطري را به او داد، و پيرمرد مقداري ويسكي نوشيد. پس از آن خنديد و به هري گفت: متشكرم، حالا احساس مي‌كنم خيلي بهتر شدم. اما شما چرا نمي‌نوشي؟ هري پاسخ داد: آه، بله، من الان ويسكي نمي‌خواهم. مي‌خواهم اينجا منتظر پليس بنشينم

گرد آورنده :هدا رضایی

آخرین ورودی ها

  • انشا به زبان انگلیسی
  • داستان خیلی کوتاه به زبان انگلیسی برای کلاس هشتم
  • داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی برای نوجوانان
  • انشائ زبان
  • متن انگلیسی درمورد مورچه با ترجمه فارسی
  • تحقیق انگلیسی
  • داستان خیالی درمورد رنگ ها به زبان فارسی و انگلیسی داستان درمورد رنمگ ها
  • فیلمنامه های کوتاه به زبان انگلیسی همراه با ترجمه
  • انشا انگلیسی در بارهی اتاق
  • توصیف یک عکس به انگلیسی

21 نظر ها

  1. پدرام

    سلام خسته نیاشید

  2. مبین

    خیلی قشنگ بودند

  3. sepideh

    سلام.. داستانا خوبن عالی.. اما اینکه نمیشه کپی شون کرد افتضاحه..
    دوساعته دارم مینویسمشون…

    لطفا امکان کپی برداری رو بگذارید

  4. zahra

    خوب بودنددرباره ی عید هم بزارید

  5. نسترن

    درباره ی عید هم داستان بزارید

  6. فاطمه محمدی

    عالی….مفید….و کاربردی بود با تشکر

  7. یخدان چوبی آرزوهای مادر من

    سلام ممنون از سایت درجه یکتون مطالب مفیدی خواندم

  8. هاشم

    ممنون از داستان های که گذاشتین! دستتون درد نکنه!

  9. درسا

    سلام!ممنون جالب ومفید بود وهمین طور اموزنده..به هر حال ممنووون

  10. الهام

    سلام داستان های قشنگی بود واقعا ممنون ***

  11. شیلا

    با سلام داستان ها خبلی خوب بودند

  12. zahra jojo

    سلام داستاناش خوب بود ولی برای کسایی ک مبتدی هستند زیاد مناسب نبود …
    لطفا داستانای کوتاه برای کسایی ک هنوز مبتدی هستند هم بگذارید..
    با تشکر…

  13. matin

    خیلی مطالب قشنگی بود منون
    یه خواهش داشتم لطفا می شه کتاب های برگزیده کمک آموزشی زبان رو معرفی کنید؟؟؟؟

  14. محمد

    سلام و عرض ادب.
    ممنون مطالب خوبی بود فقط اگه امکان داره در مورد شهر سازی یا معماری مطلب بزاریدبا تشکر

  15. bahareeeeh

    فوق العاده بود. فقط همون طور که گفتن تنها نقطه ضعفش اینه که کپی نمیشه.

  16. امیر

    سلام ممنونم از سایت عالیتون دوستوندارم♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡

  17. پژمان

    عالی بود لطفا در باره ای شهر نشینی و روستا نشینی هتم بزارید منشکرم

  18. علیرضا

    با سلام وخسته نباشید . میخواستم بگم داستان ها خیلی قشنگن اگه میشه داستان های بیشتری بزارید

  19. rezvanehtaheritalesh

    عالییییییی

  20. sina

    waoo very good thanks

  21. sama

    خیلی خوبن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

css.php

 مدیریت ارشد اجرایی پیشرفته (MBA)

با مدرک مورد تایید وزارت علوم ,تحقیقات و فناوری و قابل ترجمه رسمی

 مدیریت حرفه ای کسب و کار پیشرفته (DBA)
دوره دکتری حرفه ای کسب و کار

با مدرک مورد تایید وزارت علوم ,تحقیقات و فناوری و قابل ترجمه رسمی

آخرین ورودی ها

  • انشا به زبان انگلیسی
  • داستان خیلی کوتاه به زبان انگلیسی برای کلاس هشتم
  • داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی برای نوجوانان
  • انشائ زبان
  • متن انگلیسی درمورد مورچه با ترجمه فارسی
  • تحقیق انگلیسی
  • داستان خیالی درمورد رنگ ها به زبان فارسی و انگلیسی داستان درمورد رنمگ ها
  • فیلمنامه های کوتاه به زبان انگلیسی همراه با ترجمه
  • انشا انگلیسی در بارهی اتاق
  • توصیف یک عکس به انگلیسی